|
آنان که بی هوا زندگی می کنند شاید که دوزیست باشند!
|
کوپه ی شماره 4
پنجره اين بار باز نشد. دستهايم در جيب ام مانده بود هيچ هدفي نگاهم را
از بيرون نمي بريد .از پشت پنجره .از سفيدي برفها . ازراكد ماندن . از زمين
.از پل و قطاري كه هيچ وقت نبود!
گفته بودم مي شود زني را قطار كرد. بند بند ِ بدن اش را .با دقت .رديف . پشت
سر هم !
خودت را قطار كرده بودم .تن ات را بند بند . و خودم را زن !
دستهايم در جيب ام مانده بودند . لعنتي ها .بي هيچ حركتي . انگار مي
دانستند كه اگر بيرون بيايند با سرماي پشت بنجره دست به يكي خواهند كرد و بر تنم لرزه خواهند انداخت!
سرم سوت مي كشد.اين را به آرامي گفتم .زير لبي،بعد از آن كه خودم را
قطار كردم و دنبالش "هو هو !
قطار مي رفت و تو در كوپه ي شماره ي 4 نشسته بودي و من دنباله ات را
توي داستان ناتمام ديروز ات مي خواندم !
- ... مي شود بند بند خودت را به هر گوشه اي بفرستي .جايي
شبيه در دسترس نبودن !
مثلا توي همين قطاري كه از روي پل اين شهر مي گذرد، هو هو ميكند .
مي رود ، مي آيد و تو را از ايستاي ات در مي آورد!
- مي شه لطف كني و پنجره را ببندي؟
- مي ترسي سرما تن استخواني سفيد ات را سياه كند؟!
- مي شه ببندي اش! ... .
كاغذ را زمين گذاشتم .جمله با رفتن ات تمام شد .داستان ات اما ادامه داشت .
روي تن سفيد ِ كاغذ ليز مي خورد و هو هو مي كرد ، توي سرم و با مغزم بر خورد ميكرد !
بايد مي رفتي . با قطار. و مي نشستي توي كوپه ي شماره ي 4 .
- مي شه پنحره رو ببندي ؟ اگه سرما بخوري داستان نيمه تموم مي مونه !
تب كرده بودم .تنم گر گرفته بود . دستهايت را كه برداشتي. پيشاني ام هنوز گرم بود . داغ . كف دستهايم هم !
اگر از پنجره نمي رفتي كنار ، تن تو هم گرم مي شد . بعد از اينكه سرما بر تن ات مي ريخت .
دستهايم را از جيب در آوردم . سرد بود. پنجره را باز كرده بودم .قطار هو هو
مي كرد . روي پل .گفته بودم ،مي شه پنجره را ببندي!
كاغذ را كنار گذاشتم . به اين فكر كردم كه با كنار نرفتن ات سرما مي خوري
و داستان ، نيمه تمام مي مانَد . قطار هم روي پل!
دور اتاق چرخيده بود ،هو هو يش توي اتاق پيچيده بود . روي تخت هم رفت .
دست هايش را از جيب در نياورد . سرد بود . زن گفته بود ،مي شود از پشت
پنجره كنار بيايي ! زن هميشه مي خواست برود .با قطار . بايد كه مي رفت .
مرد مي گفت با رفتن اش همه چيز تمام مي شود . قصه هم . و حتي
بخشي از مرد كه هو هو مي كرد . هر روز. توي همان اتاق كه پنجره هايش بسته بود..
بايد مي فهميد در كوپه ي شماره 4 كدام زن نشسته ! مرد فهميده بود اگر
پنجره باز شود سردش مي شود.مي لرزد . سرما مي خورد و قصه نا تمام مي ماند.
- لطفآ بليت تان خانم !
- بليت ؟!
- خانم شما كه مسافر هر روزه ي ما هستيد ، بليت لطفآ !
- اما شما كه هنوز هم مرا از روي پل عبور نداده ايد !
- پل ؟ كدام پل ؟ بليت تان لطفآ !
مرد دستهايش را از جيب بيرون آورد .سرش را بر گرداند و به زن نگاه كرد كه از تب مي سوخت .
- اگر پنجره را باز نكرده بودي شايد قصه تمام مي شد!